حکایت است که روزی حضرت سلیمان موری را دید که در حال بردن دانه ای به لانه اش بود، سلیمان مور را در دست گرفت و از او گفت قوت یکساله ی تو چقدر است؟

مور پاسخ داد 10 دانه ی گندم، یک سالِ مرا بس است.

سلیمان گفت: اگر من این ده دانه را به تو بدهم و از تو بخواهم تا سال دیگر همین موقع،  دیگر به دنبال جمع کردن دانه نروی، می پذیری؟

مور گفت: می پذیرم.

پس سلیمان مور را با ده دانه ی کامل گندم در محفظه ای قرار داد و بنا بر آن شد که پس گذشت موعد یک ساله، به نزد مورچه باز گردد.

یکسال گذشت.

سلیمان به نزد مورچه بازگشت و درب محفظه را باز کرد.

آنچه که دید تعجب برانگیز بود. مورچه با پنج دانه ی گندم در محفظه بود. سلیمان به مورچه گفت چگونه است که گفتی قوت تو ده دانه ست و اکنون پنج دانه اضافه آوردی؟

مور پاسخ داد: انتَ الاِنسان و الاِنسانُ من النِسیان! تو انسانی و انسان هم فراموشکار است، اگرتو فراموش میکردی سر موعد بیایی آنوقت من با تمام کردن قوتم جان خود را به خطر می انداختم- عقل حکم میکرد که قناعت پیشه کرده و برای یک سال دیگرهم آذوقه نگه دارم....

******************************

پی نوشت1: انسان فراموشکار است- به جرئت میگویم فراموش کاری انسان هم مرض است و هم درمان!

درمان به آن جهت که مانند مسکن عمل میکند/ موجب میشود خیلی جیزهای آزار دهنده دوباره به ذهن نیاید و دوباره آزار ندهد.

مرض هم به آن جهت که ....              نمیگویم به چه جهت/ خودتان بگویید!

پی نوشت 2: مسکن ها درمانگر نیستند/ فقط حسگرها را بی حس میکنند تا درد را نفهمی/ وگرنه درد به جای خود باقیست....