چقدر دلم برایت تنگ شده
این را همان روزهای آخرهای میدانستم
میدانستم روزی چنان هوایت را خواهم کرد که ...
دلم برای درخت های شتر مرغی ات و برگ های زردشان در پاییز تنگ شده
دیدن شمشاد های سبز و قرمز تو را با دیدن اتاق آبی مادام لافایت عوض نمیکنم
کاش تو را بیشتر ثبت میکردم
فکرش را میکردی دلم این همهههههههههههههههههههههههههه برایت تنگ شود؟
برای هر چهار فصلت؟
برای تک تک درخت هایت؟
برای خیابان های طویل ات؟
برای هوای خوشت؟
نه
برای خودت
یادت می آید وقتی از در شرقی ات وارد میشدم چقدر با تو سلام و احوال پرسی و خوش و بش میکردم؟
دلم برای اتوبوس های قراضه ی شب جمعه ی ات برا حرم قنج می رود
و برای نوای : برگشت، ساعت 10 باب الجواد!
استخوان هایم عجیب سرمای زمستانی زودرس تو را میطلبند
و از این سرماخوردگی های مصنوعیه بخاطر هوای کثیف و پر گوگرد متنفرم
دلم برای خوردن سرمای تمیز تو تنگ شده
و چشمهایم از بس که رنگ های تازه ی تو را ندیده اند کدر شده اند....
دلم برای جوجه تیغی هایت هم خیلی تنگ شده!
چقدر این ایام، بی تو ، بدون بودن در وجود تو سخت میگذرد
چقدر سخت میگذرد
*************************************************************
میخواستم در این پست نظرات جالب خصوصی در مورد پست قبل را بگذارم
اما عزیزی گفت اگه میخواست عمومی بشه که خصوصی نمیذاشت! حرفش درست بود!
پس سکوت میکنم
ولی سکوتم به این معنا نیست که فراموش کرده ام
راستی خدا نلسون ماندلای فقید را هم بیامرزد!
تغییر ناگزیر است ...